داستان ، به خودمان نگاه کنیم

 

🔹ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد، در راسته کفش فروشان انواع مختلفی از کفش‌ها وجود داشت که او می‌توانست هر کدام را که می‌خواهد انتخاب کند.
فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش‌ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می‌پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد.
بیش از ده جفت کفش، دور و بر ملا چیده شده بود و فرشنده با صبر و حوصله هر چه تمام به کار خود ادامه می‌داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می‌شد که ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد. آنها را پوشید.
دید کفش ها درست اندازه پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می‌دانست که باید این کفشها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟
فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند.
ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است. مرا مسخره می‌کنی؟
فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش‌های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی...
🔹این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست. همیشه نگاهمان به دنیای بیرون است. ایده آل‌ها و زیبایی‌ها را در دنیای بیرون جست وجو می‌کنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران می‌خواهیم. فکر می‌کنیم مرغ همسایه غاز است.

میلاد  حضرت رقیه سلام الله علیها

برگی از تاریخ 🍁
در ناسخ التواریخ،ص۵۳۱ حکایتی نوشته است که خدمت شما محبین امام حسین (ع) به مناسبت میلاد دخترشان حضرت رقیه (س)تقدیم میشود
این حکایت بهانه ای است تا یادی کنیم از آن پدر سراپا عاطفه و دختر گرامیشان  که همچون شمع سوختند تا چراغ انسانیت و محبت و شرف روشن بماند
مقدمه :  
امام حسین (ع) بسیار به همسر و فرزندان خود علاقه مند بودند و حتی از سر ذوق و محبت به ایشان برایشان شعر نیز میسرودند ، لحظه آخر خداحافظی از اهل حرم خانم رقیه بدلیل ضعف و خستگی به خواب رفته  بود و پدر دلش نیامد او را بیدار کند لذا حضرت بوسه ای بر پیشانیش زد و وارد میدان شد 
شاعر از زبان این نازدانه چه خوش سرود :
یک بوسه بدهکارم و یک جان تو طلب کار 
بستان و بده حرف حسابی دو کلام است🍁
بعد از اتمام جنگ کاروان اسرا از کوفه راهی شام شد مشکلات اسارت و دوری پدر، همچنان رقیه(س) را می سوزاند. در بین راه که سختی بر دختر امام حسین(ع) فشار آورده بود شروع به گریه و ناله کرد و به یاد عزت و مقام زمان پدر اشک ها ریخت گویا نزدیک بود روحش ‍ پرواز کند و در آن بیابان به بابا بپیوندد.
یکی از دشمنان چون آن فریاد ضجه را شنید به رقیه(س)گفت:[اُسکُتی یا جاریه!فقد آذیتنی بِبُکائِک_ای کنیز!ساکت باش،زیرا من با گریه تو ناراحت می شوم].آن نازدانه بیشتر اشک ریخت.دیگر بار آن مرد گفت:[اُسکُتی یا بنتَ الخارجی_ای دختر خارجی!ساکت باش]. 
حرفهای زجر دهنده آن مزدور،قلب دختر امام را شکست.رو به سر پدر نمود و فرمود:
"یا ابتاه قَتَلوکَ ظُلماً و عُدواناَ و سَمُّوک بالخارجی_ای پدر!تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند".
پس از این جمله ها،آن مرد غضب کرد و با عصبانیت،رقیه(س)را از روی شتر گرفت و از بالا بر روی زمین انداخت.
تاریکی شب بر همه محیط سایه افکنده بود. رقیه(س)از ترس شروع کرد به دویدن در آن تاریکی.سختی و خار و خاشاک زمین،پاهای کوچک او را مجروح نمود و او با همه خستگی باز می دوید.
همان زمان،قافله متوجه نیزه ای شد که سر امام حسین(ع)بر بالای آن بود.نیزه به زمین فرو رفته بود.دشمن هر چه سعی کرد که آن را در آورد نتوانست. 
رئیس قافله نزد امام سجاد(ع) آمد و سبب این ماجرا و حکایت را پرسید. 
امام(ع)فرمود:
"یکی از بچه ها گم شده است تا او پیدا نشود، نیزه حرکت نخواهد کرد!"
حضرت زینب(س)با شنیدن این سخن،خود را از بالای شتر به روی زمین انداخت و ناله کنان به عقب برگشت تا گمشده را پیدا کند. 
زینب(س)به هر سو می دوید،ناگهان چشم او به یک سیاهی افتاد،جلو رفت تا به آن رسید در آنجا یک زن را دید که سر کودکِ گمشده را به دامن گرفته است.رو به آن زن نمود و پرسید:
"شما کیستید؟!"
فرمود:
[أنا أمُک فاطمه الزهراء،أظَنَنتِ إنّی أغفلُ عَن أیتامِ وَلَدی_من مادر تو،فاطمه زهرا هستم. گمان می کنی من از یتیم های فرزندم غافلم!]
چه گذشت بین مادر و دختر خدا میداند ...
کاروان منتظر بود و همچنان به اسرا فشار می آورد
زینب(س)،رقیه را گرفت و به کاروان رساند و قافله به راه افتاد.
صلی الله علیک یا قتیل العبرات 🍁
میلاد فرزند دلبندتان مبارک 🌸
🌑ناسخ التواریخ،ص۵۳۱
🌑داستان غم انگیز حضرت رقیه(س)، ص۳۷_۳۹